می خواهم تهران را خلاصه برایت بگویممی خواهم رازی را بی واسطه برایت بجویمنه از مردم بلکه تعریف کنم از درخت هادیربازها مردم تن میکردند از عشق رخت هاباید از شوق و شور پنهان جوانی گفتکه جوانی هیچ وقت آن را نفروخت مفتتهران را باید از جنوب شناخت تا شمالتفاوتی را بین مردمش نیست جز مالشاید تهران ما دیگر چهارسویی نداردآسمان شهر دیده نیست ستاره بباردتهران را دیگر نمی توان گفت ز مردم سخنزمان مگر چقدر گذشت، رسم ها ندیده ام منانگار قصه های تهران را کرده اند پاکانگار قصه نویس هایش را کرده اند خاک پوریا اقد
برچسب: نویسنده: ساناز سامانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 12:14
از وقتی که شروع کار به فهمیدن کرده ام، پاییز اولین فصل من در سال بود و تابستان آخرین فصل. پاییز را دوست داشتم چون سوز سرمای شب هایش طوری بوده که پنجره را باز می گذاشتم و با پتو خود را گرم می نمودم و به هوای روح نواز صبحش فکر میکردم.پاییز را دوست داشتم چون روز هایش با کلاس و درس و دوست هایم و شب هایش با تکالیف بی پايانم به سر می رسید . حتی پاییز را دوست داشتم چون می گفتم یک ساعت بیشتر می خوبم!پاییز را دوست داشتم .چون مانند برگ ها ، اشک هایم می ریخت و کسی نه به برگ ها و نه به اشک ها توجه خاصی ند
برچسب: نویسنده: ساناز سامانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 12:14